-
-

بعد از تو ..


~ بعـد از تـو ...
هرکسـی عاشقـم شـد
دلـش بـه حالـم سـوخت !
دستـمو گرفـت باهـم دنبـال تـو گشتیـم :) ‌‌✔
-

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی  چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی  به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی   به ره تو بسکه نالم زغم تو بسکه مویم شده ام ز ناله نالی شده ام ز مویه مویی   همه خوشدل اینکه مطرب بزند بتار چنگی  من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی   بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت سر خم می سلامت شکند اگر سبویی  همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا  تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جوی
-
غذای دست نخورده زن اروپایی -داستانی از پائولو کوئلیوما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌ سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست نخورده روی آن یکی میز مانده است.*****توضیح پائولو کوئلیو:من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد و هم‌ زمان می‌اندیشید: "این اروپایی‌ها عجب خل هایی هستند!"
-
آدم وقتی دلش تنگ بشود برای کسی،


کار که هیچ ، زندگی را تعطیل می کند...!


می گذارد همانجا روی میز کارش


شال و کلاه می کند می رود برای دیدنش..


آدم کار می کند برای عشقش...!


عشقش را نمی گذارد به پای کار...


بی تردید تمام این نبودن ها و


همه‌ی این کار دارم ها بهانه اس...


اگر چنین چیزهای بیهوده ای را برای نبودنش بهانه کرد


بدانید نزدیک است کار به جایی که نباید، برسد...!!
-

عاشقش این جور بچه هام
عاشقش این جور بچه هام
مشاهده پست‌های بیشتر