-
سریال ماه وپلنگ
توی که نامردی میکنی
توی که خیانت میکنی
تویی که آبرو میبری
تویی که گنده گی میکنی
پس کمتر زر زر کن
یادت باشه یه آدم به ظاهر بی زبون بی زبون نیست
زمان شکار میکنه
دیوونه هم نیست
زمان و مکان انتقام مهم نیست کی و کجا هست
فقط بدون هر کی جواب نانجیب بودنش میبینه
به قول گفتنی چوب خدا صدا نداره هر کی بخوره دوا نداره
حال خرابتم بخوره تو فرق سرت که کمت هم هست
باید زجر بکشی
-
نخستین عکس بازیگر زن بعد از عمل جراحی رزیتا غفاری، بازیگر سینما و تلویزیون، عکسی از خود را پس از عمل جراحی در فضای مجازی منتشر کرد.امتیاز خبر: 92 از 100 تعداد رای دهندگان 9161 خبرآنلاین: رزیتا غفاری، بازیگر سینما و تلویزیون، عکسی از خود را پس از عمل جراحی در فضای مجازی منتشر کرد.

رزیتا غفاری که چند روزی را در بیمارستان گذرانده و یک عمل جراحی را پشت سر گذاشته است، با انتشار متن و عکس و البته کاریکاتوری، به شرح یک ماجرای 15 ساله پرداخته است.

او نوشته است: "روز بر همه شما عزیزان بخیر.. از شما چه پنهان یه چند روزى در بیمارستان براى عمل جراحى بسترى بودم!!! البته داستانش مفصله كه اگه از حوصله‌تان بدور نیست... لازم میدونم كه حتما براتون تعریف كنم كه شما خدایی نكرده گرفتار این بلا و مصیبت نشوید... داستان از روزی شروع شد كه خانه سینما یك دكتر دندانپزشك به اعضای خانه سینما معرفى كرد... قضیه برمی‌گرده به پانزده سال پیش...! در این اوضاع یكى از دندان‌هایم كرم خوردگى مختصری داشت و من هم وقت رو مغتنم شمردم و به آقاى به ظاهر دكتر مراجعه كردم... بگذریم...دكتر محترم مته را در فكم شكاااااند و دَرشَم بست و چهار استامینافون بهم داد كه مسمومیت خونی پیدا كردم... درد كم كم به سراغم آمد و ..... و..... و.... در این پانزده سال چهار مرتبه جراحى فك و لثه و بارها پیوند استخوان شدم ... استخوان فك و سینوس‌ها كاملا از بین رفت و بالاخره چند روز پیش تحت عمل جراحی سینوس قرارگرفتم...! كه امیدوارم آخر این داستان غم انگیز باشد!!! نتیجه این که لطفا حتى براى كمترین درد به پزشك متخصص و حاذق مراجعه كنید. امروز مرخص شدم...! دوستون دارم و دعایم برای شما عزیزان فقط سلامتیست ... سلامتیست...سلامتیست.... انشاالله."

نخستین عکس بازیگر زن بعد از عمل جراحی
-

اخرین سوتی ک دادین
-
خوش آمد گویی!

[پیام خودکار شبکه اجتماعی پارس یونیت]
-
بهش پیام دادم : سلام ، حالت خوبه بهار؟؟
چند دقیقه ای گذشت ، خبری ازش نشد ، خیره به صفحه شکسته گوشیم بودم...نه!!
خبری نیست، گوشی رو گذاشتم بغلم و چشمامو بستم بخوابم که صدای پیام گوشیم اومد...
به صفحه گوشی نگاه کردم....بهار بود...
با ذوق پیامشو باز کردم... نوشته بود : سلام،ممنونم ،تو خوبی؟چه عجب!!خبری از ما گرفتی!!
بازم نوشته بود اما چون صفحه گوشیم نصفش شکسته بود نمی تونستم بقیه رو بخونم...
که منم نوشتم :ممنونم ،سلامتی، صفحه گوشیم شکستس نمیتونم همه پیامتو بخونم...
بهار : چرا!!!؟؟
- هیچی ، از دستم افتاد شکست...مهم نیست...یکی دیگه میگیرم حالا...
بهار : یه چند روز نبودم ببین چی کار داری میکنی!!!
خندم گرفت از حرفش...
-آره نیستی خوب نیست ، کی میای!!!
بهار : خیلی زود میام ، اومدم میخوام یه چیزی بهت بگم ، امیدوارم بتونی کمکم کنی
راجع به زندگی ما هستش، تو...
بقیه نوشته هاشو نشد بخونم ، نوشته هاش یه جوری بود ،حتما میخواد بهم بگه که دوستم داره
و دلش برام تنگ شده، کاش گوشیم سالم بود و پیام بهار رو نصفه نمیخوندم ...
از هم خداحافظی کردیم و گوشیم رو گذاشتم زمین و دراز کشیدم ...
داشتم با خودم فکر میکردم ما که با هم انقدر خوب و راحت هستیم
چرا نباید به بهار همه چی رو بگم...چرا من میترسم...اصلا از چی میترسم
ما که از یه دوست به هم نزدیک تریم ،منم که دیگه میدونم تو زندگی بهار کسی نیست..
پس چرا بهش نمی گم...ایندفعه بهش میگم...اولین بار که دیدمش اینو بهش میگم حتما...
گوشی رو برداشتم و بهش پیام دادم : منم اومدی یه چیز میخوام بهت بگم...
خیلی مهمه ، راجع به زندگی من و تو هست...
بهار : باشه میبینمت
چند روز دیگه هم گذشت ، من و آیدین تقریبا با هم آشنا شده بودیم
آیدین از نظر کار عملی ضعیف بود اما از نظر اخلاقی حرف نداشت و منو جذب خودش میکرد....
میدونستم که فردا بهار میاد...غروب شد من و آیدین با هم رفتیم
و یه دست کت و شلوار خیلی شیک واسم انتخاب کردیم و گرفتم...
فردا که بهار میاد باید واسه پیشنهاد دادنم بهش خوشتیپ باشم
و راحت حرف دلم رو بهش بزنم و خیالم راحت بشه... یه دست لباس خوب با یه کفش تازه گرفتم...
یه ساعت هم گرفتم که دستم باشه...آخه بهار از ساعت مردونه خیلی خوشش میاد...
عطر هم گرفتم واسه فردا ، همون عطری که بهار خوشش میاد...
خلاصه کلی برنامه ریزی کردم که آماده باشم واسه فردا...
آره فردا روزیه که سرنوشت من مشخص میشه ، به خدا توکل کردم و چشمامو بستم و خوابیدم....
نمیدونم چی شد ، رفتم پیش بهار ، لباسم چرا پاره هست و خاکی؟؟
چرا من انقد ناراحتم....
بهار روبروم نشسته و چمدون به دست هستش...
- بهار،چرا داری میری؟؟ چی شده؟؟!چرا داری منو..


http://uupload.ir/files/qdmx_photo_2016-12-03_22-43-05.jpg


--
چقدر سَخته واسه رِسیدن به سِتارَت تا آسمون بری
ولی وقتی رسیدی ببینی صُبح شده
-
خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا XحذفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــX
:)

.!.!.

مشاهده پست‌های بیشتر